تبليغاتX
فانوس
عاشقانه

نشسته ام در تاريکي و سکوت و

غربتم را در گوش ستاره نجوا مي کنم ...

تنها مانده ام ...

تنها با خاطراتي کهنه و

قلمي که ديگر ناي نوشتن و تاب اشک ندارد ...

قلمي که براي دلخوشي من مي نويسد :

غربت من هرچي که هست از با تو بودن بهتره ...!

نمي دانم !

تک تک لحظه هايم را غم دوري از تو فرا گرفته و

با هر نفسي که بي تو مي کشم !

مگر بي تو هم مي شود نفس کشيد !

اين ها نفس نيست ، قفس است !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط مرجان | 
زيبا ترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:11  توسط مرجان | 
زندگي

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی

است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت

جاي

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:7  توسط مرجان | 

انتظار 

انتظار !!!

واژه ي غريبي است ...

واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .

که چه سخت است انتظار .

هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من !

خواهم ماند تنها در انتظار تو .

چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟؟؟!!!!!؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 14:29  توسط مرجان | 
مادر

مادر من هستي ام ز هستي توست

تا هستم و هستي دارمت دوست......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 16:7  توسط مرجان | 

 

یادته گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد

نيستي تا ببيني که شقايق هم مرد

ديگه با چه چيزي کسي رو دلخوش کرد

يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا

تا مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو

اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو

خسته از دوري راه

خسته و چشم به راه

يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه

آره تنها باشه

يار غم ها باشه

يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم

ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست

دل تنهايي تان تازه شود

ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه

نيست که تازگي بده به اين دل تنهايي من

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

کاشکي دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيز بهترينم

تو خودت گفتي بهم

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تراست.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:11  توسط مرجان | 

بچه ها سلام *

 

امروز يكي از دوستام خودكشي كرد"ميدونين چرا؟ به خاطر هيچ. از روي بي عقلي.از روي احساس

 

ديروز با دوست بسرش كه تقريبا نامزد بودند دعواشون  شده بود.اونم رگش رو ميزنه و.............

 

اخه چرا ؟ يعني پسرا اينقدر ارزش دارند؟

 

بچه ها تو رو خدا براش دعا كنيد!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:42  توسط مرجان | 

ضربه ات کاري بود..... دل من سخت شکست ....

 

"چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نيست ...

 

اين شکستن بي صدا بود هر صدايي که صدا نيست...."

 

هميشه بهم ميگفتن مواظب باش سرت به سنگ نخوره ... فکر ميکردم اگه سر به سنگ

 

بخوره خون مياد... زخمشو بخيه ميکنن ... چند مدت بعد خوب ميشه ..

 

اونروز از خواب که بيدار شدم شوق تو رو داشتم ...به سمتت دويدم ...در انتظار يه آغوش

 

گرم بودم مثل هميشه ...

 

رسيدم بهت ... کشيدي کنار .. پام پشت پات گير کرد ... خوردم زمين ... سرم خورد به سنگ...

 

تو به من پشت پا زدي .... ساده ...

 

رفتم جلوي آينه .. سرم نشکسته بود .. خون نمي اومد..اما احساس کردم حالم 

 

بده ... خونريزي داخلي بود ...

 

بردنم بيمارستان ...بستري شدم .. دکتر نگاهي بهم کرد و گفت :چند سالته ؟

 

-(راستي من چند سالم بود؟؟ )  نميدونم

 

دست گذاشت رو قلبم ....

 

-شکسته ...خونريزي کرده .. حال دلت خرابه ... مراقبش نبودي ... پيش کي جاش گذاشته

 

بودي؟

 

بغض کردم ... مات و مبهوت نگاش کردم ..

 

- نميدونم .... چرا ميدونم

 

دکتر آهي کشيد و ادامه داد

 

- خودتو يادت هست؟

 

سرمو بالا آوردم ... تو چشاش زل زدم ...

 

- من خودمم .... همون آدم ... من بردم ... من عشقمو ثابت کردم ...من هنوزم عا...

 

(گريه امونم نداد )

 

- هيچي نگو ... دلت داد ميزنه ... دلت خيلي حرف داره ... اما خدا بهت رحم کرد

 

- خدا؟؟؟؟ خدا مال هر دومون بود .... خدا خودش گفت  که ... خدا منو يادش رفت ...

 

-زخم دلت درمون نداره ...زمان ميخواد .. اما خيلي طول ميکشه ..فقط يه مرهمه اونم

 

صبوري و توکل به همون که تو رو يادش رفته ...خاطراتتو مرور نکن داغون ميشي ...

 

گوش کن . بيرون داره بارون مياد ...پاشو زير بارون راه برو ... سبک ميشي ...

 

دکتر رفت و منو با يه بغض خيس تنها گذاشت ...

 دکتر خبر نداشت بي تو نميشه راه رفت ...

 

                                  دکتر نميدونست تمام کوچه ها و خيابونا خاطرست...

 

                          دکتر خبر نداشت هوا بوي تو رو ميده ...

 

                          دکتر نميدونست بي تو نميشه نفس کشيد ...

 

                         دکتر نفهميد بارون هم خاطرست ...

 

                             زير همين بارون منتظرت بودم ...

 

                        دکتر خبر نداشت من اصلا دلي نداشتم ..

 

                         دکتر ندونست من دلمو جا گذاشته بودم ...

 

                              دکتر فقط يه دکتر بود .... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:11  توسط مرجان | 
بدست بياور

بياييد ان چه را که دوست داريم به دست اوريم

 

و اگرنه مجبور مي شويم ان چه را که به دست اورديم

دوست داشته باشيم . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 14:9  توسط مرجان | 
بارون..

وقتي بارون ميباره به تعداد قطراتي که ميتوني تو مشتت بگيري منو دوست داشته باش  و به تعدادي که نمي توني بگيري من دوست دارم....

 

                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:17  توسط مرجان | 
با تو"

اموختم بهاران را با عشق

 

زمستان را با اميد

 

پاييز را با غم 

                                                       و در اخر بودن را با تو . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:10  توسط مرجان | 
برو

اگه می خوای بری برو

به پشت سر نگا نکن

حتی اگه صدات زدم

دیگه تو اعتنا نکن

به فکر قلب من نباش

که بشکنه یا نشکنه

هر جای دنیا که باشی

دلم به یادت می زنه

دیدن خوشبختی تو

برای من همین بسه

مهر توبه دلم نشست

این واسه من مقدسه

ستاره دنباله دار

فقط ماله تو قصه هاست

حقیقتوبخوام بگم

جدایی سهم آدماست

تو برو من می خوام یه کم

بی تو به تو شک بکنم

به ردپاهایی که تو

رو جاده می ذاری واسه ام

                                            می خوام یه پرسه بزنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:22  توسط مرجان | 
منتظرم!

 

يادت مياد گفتم چقدر رويايين چشماي تو" گفتي که قابل نداره،دنيا همش فداي تو" يادت مياد پنجره رو بستي و گفتي آسمون نا محرمه نذار بياد تو خلوت و تنهاييمون يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره داد کشيدم : تو رو خدا نامه بده، يادت نره" يادت مياد خنديدي و گفتي :حالا بذار برم تو رفتي و من هنوزم کنار در منتظرم ........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:14  توسط مرجان | 
صدا..

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:9  توسط مرجان | 

اگه.. 

اگه کسی دیوانت بود عاشقش باش

اگه عاشقت بود دوستش داشته باش

اگه دوست داشت بهش علاقه نشون بده

اگه علاقه بهت داشت فقط بهش لبخند بزن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:13  توسط مرجان | 

دلتنگي"

 

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی

و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:47  توسط مرجان | 
خيلي سخته.

خیلی سخته که بغض داشته باشی

اما نخوای کسی بفهمه.

خیلی سخته که عزیزترین آدمی که دوسش داری بخواد

فراموشش کنی.

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضورش

خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن "جز اونی

که فکر میکنی به خاطرش زنده ای .

خیلی سخته غرورت رو به خاطر کسی بشکنی "بعد بفهمی

اون اصلا دوست نداشته.

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یک نفر از دست بدی

اما اون بگه....!!!؟؟؟!!! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:32  توسط مرجان | 
جاده

 

جاده ای لمیده بر خاک

در انتظاری خسته

به خواب رفته است

مسافری که هیچگاه نیامد

شاید......؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:31  توسط مرجان | 
اخرين ديدار

 

آخرين

آخرين لحظه تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد ومن گوش کردم

خش خش برگهای خزان را....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:24  توسط مرجان | 
ويرانه ها

در اضطراب دستهای پر

آرامش دستان خالی نيست

خاموشی ويرانه ها زيباست..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:27  توسط مرجان | 
نفس بكش

 

 عشق مانند هوا همه جا جاری است    

      تو نفسهایت را قدری جانانه بکش......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:50  توسط مرجان | 
زني تنها...


و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
 ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:33  توسط مرجان | 
زندگي

 

     

مرگ پايان كبوتر نيست

تا شقايق هست زندگی بايد كرد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:24  توسط مرجان | 
ميدانم

جاده بی انتهاست

میدانم